در گلستان جانفزای وجودت عزیزم
یگانه گلی هست
که بوی رهائی می دهد
به زندگی ضلع دیگری می دهد
می گذارد کمی آنطرف تر بروم
حتی می گذارد خودت آنطرف تر بروی
یعنی کمی دورتر از باغ سیب پربارمان
انوقت من آبی می زنم
به تشنگی باغ گیلاس دیروزهایم
و تو سری به خانه قدیمی اجدادی ات
تا غباری بگیری از کهنگی اش...
اما عزیزم
بیا زود برگردیم
باغ سیب مان همیشه دلتنگ ماست...
نگران نباش عزیزم
لقمه نانی اگر بر سفره بی ریامان نیست
لقمه های جانفزای نگاه که هست
کافی است اولین لقمه های نگاه را بگیریم
تو از نگاه من
من از نگاه تو
آنوقت من و تو دیگر با قالی اتاق بیگانه می شویم
سفره مان ارتفاع می گیرد
بر بام رنگین کمان مهمان می شویم
آن وقت تو برای خورشید لقمه می گیری
من برای ماه سیب پوست می گیرم...
پس عزیزم
سفره را پهن کن
حتی اگر خالی مثل امروز...
آخرش دست اش را خواندم عزیزم!
این همیشه سه ماهه ات
این همیشه شیرخواره ات
این همیشه سیرناشدنی ات
دست اش را خواندم که زمستان ها کجا قایم می شود!
آخر فقط در اغوش سبز توست
که نازش خریداری دارد
که غریبی نمی کند
که آرام می گیرد
که تازه می شود
که جوانه می زند...
این همیشه سه ماهه شیرخوار سیرناشدنی ات را
- بهار را می گویم که این روزها پیش توست-
خوب دست اش را خواندم!
راستی گاهی مرا هم دریاب
می خواهم بهار باشم عزیزم...
این یک ادعای ساده نیست عزیزم
این که تو میدانی
اینکه من می دانم
که با یک گل
اگر تو بخواهی
اگر من بخواهم
بهار که سهل است
چهار فصل برپا می شود.
این یک جریان ساده نیست عزیزم
اینکه تو می فهمی
اینکه من می فهمم
که بخاطر آرامش یک باغ
گاهی لازم است
گندیدگی چند سیب را تحمل کرد.
اینکه تو می بینی
اینکه من می بینم
که نیمه خالی لیوان
لزوما خالی نیست
و نیز نیمه پر اش لزومن پر.
خلاصه عزیزم
اینکه می دانیم
اینکه می خواهیم
اینکه می فهمیم
اینکه می بینیم
یک پیشامد ساده نیست٬
عظیم ترین حادثه ای است
که تابحال در تمام هستی
اتفاق افتاده است...
حواست هست بانو
که دعا که می کنی
ملکوت می آید پایین
با همه عظمتش
سرکوچه تان
لب پنجره
حتی سرک می کشد داخل اتاقت
موازی می شود با لبانت
مست می شود و معراج می کند تا فردا...
دعا که می کنی بانو
اینجا تمام سنجاقک ها
انگار عاشق می شوند و هی طواف می کنند برکه های حوالی را
پروانه ها را که نگو!
نفس شان می برد از بس دنبالت می کنند
تا شاید غافلگیرشان کنی
با نیایشی خارج از برنامه
آنوقت اصلا رعایت نمی کنند
که هر جایی جای سماع نیست!
خلاصه حواس ات باشد بانو...
هنوز نمی دانم
زیر سقف موهوم کدام آسمان
برای ام خانه ای است؟
و اصلن من
مرکزیت کدام منظومه را به میراث برده ام؟
من بانوی ماهتابم
مرا به آفتابم رهنمون کنید...
نگاهت كافيه تاغنچه وا شه
تبسم كن كه غم بي ادعا شه
اگه يك روزنباشي كار مي مونه
بعيدم نيس يه روزي شر به پاشه!
اگه دنيا تموم شه باز غمي نيس
ميخوام دنيا بدون تو نباشه
هميشه ذكر خيرت با دلم هست
نذار روزي بياد از تو جدا شه
"امان از حرف مردم!" درد دل بود
به دل كفتم ديگه بي اعتناشه
اگه دل از تو مي ناله، بهونه اس
يه جوري از تو گفتن، از خداشه!...
لالا لالا لالا لالا لالا ئي
دعام اينه يه شب با دل بسازي
تمام قصه هاي خوبو مي گم
آخه امشب مي خوام راحت بخوابي
لالا لالا لالا لالا لالائي
عزيزم صبح شده بازم بيداري؟
عزيزم قصه هاي خوب تموم شد
يكي مونده فقط حس اش رو داري؟
حديث شوق مجنون، هجر ليلي
حديث گريه ها و بي قراري
لالا لالا لالا لالا لالائي
مي خواي بازم بكم؟ حال اش رو داري؟
حديث "رهگذر" همراه جاده
پياده،دلشده،درمونده،خسته
شبايي كه براش بي تب نمي شد
ويا روزي كه هرگز شب نمي شد
لالا لالا لالا لالا لالا ئي
بميرم!آخ جه اشكاي زلالي!
عزيزم معذرت ميخوام ببخشين
بذار از نو بگم، زودتر مي كفتي!
لالا لالا لالا لالا لالا ئي
بازم امشب عزيزم بي قراري؟
تموم ليلي يا الان توخوابن
آخه خورشيد دراومد كي ميخوابي؟
حديث وقصه هاي كهنه بسه
غم واندوه ودرد وغصه بسه
فراموشي دواي بي قرارآس
عزيز راحت بخواب!دنيا دو روزه!
لالا لالا لالا لالا لالا ئي
هنوز بازه چشات؟ پس كي ميخوابي؟
عزيزم صبح خورشيد با نگاهت
ميخواد بيدار بشه! پس كي ميخوابي!؟
لالا لالا لالا لالا لالا ئي
بازم امشب چشاي بي خواب داري
آخه باز زير زلفاي سياهت
چراغي روشن از مهتاب داري!

آنكه چشم ديدن سرو قامتت را نداشت عزيزم
چه فرق مي كند تاجر چوب بود
يا فقط در نبود سايه ات
مي خواست كمي آفتاب بگيرد
زياد مهم نيست آنهائي كه براي مستند سياه كوتاهشان
از تو بازي حيرت انگيزي گرفتند
از نمايش اش در دهها جشنواره چقدر به جيب زدند
مهم اين است كه تو فراموش كرده بودي
كه تبرها هميشه با "روئيدن" سر جنگ دارند
ميدانم خودت هم باورت نمي شد آخرين اجراي جاودانه ات
اينطور اشك همه را دربياورد
اما اصلا حواس ات نبود كه ممكن است
هارموني بلند نگاه ات
خواب تمساحان گرسنه مرداب را آشفته كند
عزيزكم دست مريزاد
اما كاش
كمي آرامتر نواخته بودي
كمي آهسته تر خوانده بودي...
در قلبمو به روت وا مي كنم
همه جاشو سبز و زيبا مي كنم
واسه ي وسعت چشماي تو باز
همه جا رو پر تماشا مي كنم
غصه هاتو تو دلم جمع مي كنم
گريه هامو تك و تنها مي كنم
نغمه ها مو با دلت كوك مي كنم
آسمون ترين صدا رو پيدا مي كنم
خورشيدو ميگم بره فردا بياد
روي ماهتو هويدا مي كنم
ميگم َابرا باز برات صف بكشن
واسه تو سايه تمنا مي كنم
لج ابرا رو ميخوام در بيارم
ازشون گريه تقاضا مي كنم
واسه تنهائيم ميگم اشك بريزن
با خود ِ خدا، خدايا مي كنم

خوش به حالت
چه زلال جاري مي شود نگاه ات
خوش به حال ات
كه فقط صورتي ميبيني و آبي را
انگار همه ديوارها را
رنگين كمان برايت نقاشي كرده
حتي همبازي كه ميخواهي
خورشيد سه سوته مي آيد بازي
خوش به حال ات
كه كافي است كمي قد- بلندي كني تا آدم- بزرگ شوي...
اما نكند بزرگتر بشوي
چون آنوقت ديگر رنگين كمانها سياه و سفيد مي شوند
و خورشيد هم براي بازي
اول هر فصل قرارداد مي بندد
پس هيچوقت زياد بزرگ نشو عزيزم
هيچوقت...
وقتي تو هستي سرخوشم
وقتي تو خوبي بهترم
وقتي تو نيستي تو همم
خوبي ات نباشه بد میشم
اسمت روي تخته سياس
هيچوقت نذاشتم پاك بشه
رمز بقاي اسمتو
هيشكي نتونسته بگه
ديوونه تر از من كيه
يك عمر دنبال نگات
رفتم ولي گاهي نبود
كورسوئي از برق چشات
زوده هنوز كوتاه بيام
شايد همين جاها باشي
دنيا مو نذرت ميكنم
مي ارزه كه پيدا بشي
اصلا بذار رو راس بگم
دوس داشتن ات عادت شده
از وقتي اسم ات مد شده
عاشق شدن راحت شده
تحويل نميگيري نگير!
امضات واسه ما كافيه
وقتي كتابت گير نياد
جزوه ات واسه ما كافيه...
نمي دانم جاقحطي بود گذرت افتاد
به سرزمين سيب هاي سرد سربي
همانجا كه اول
آب پاكي را ريختند روي دست ات
كه تو اصلا به دنيا نمي آئي *
بعد براي اينكه بدت نيايد
به اندازه چند شتر
از اجناس بنجل شان **
بارت كردند تا خودت را بسازي
اصلا يك نگاه به خودت بكن و ببين
چقدر مدالهاي حلبي آويزان ات كرده اند
اما اصلا حواس ات نيست
كمرت را خم كرده اند
تا فقط چند سال زودتر مستمري بگيري
حقوق "برابري" را هم به حسابت ريختند
تا هر روز صبح تا شب سوهانت بزنند
و تو دلت خوش باشد كه جيب ات كمي خالي نيست
نمي گويم سيب سرخ حق ات نبود
اصلن خودم حاضرم هزار تايش را هرسال برايت غرس كنم
اما عزيزم نميخواهم سيبي را گاز بزني
كه كرم هاي سیری ناپذیر سرمايه داري
قبلا داخلش را صفا داده اند
راستي يادش بخير مادرمان
كه سرزمين بي پايان"مادري"
براي پادشاهي اش كافي بود...
*شعار فمينيزم : "زن به دنيا نمي آيد، زن ساخته مي شود"
** مباني فمينيزم:اومانيزم و ليبراليزم و اگزيستانسياليزم
دعام اينه كه ليلي پر بگيره
و مجنون قصه رو از سر بگيره
دوباره التماس و خواهش من
كه شاعر باز هم ساغر بگيره
حسابي كوك كوكه! خوش به حال ات
اگر غم گاهگاهي اندكي هست
برات شادي تو راهه! خوش به حال ات
دليل دلبري و دلربائي ات
هميشه بحث روزه! خوش به حال ات
همه ميگن ديگه همتا نداري
حقيقت هم همينه! خوش به حال ات
تمام قله ها رو فتح كردي
ديگه كوهي نمونده! خوش به حال ات
يه دل جنس طلاي ناب داري
و وضع ات توپه توپه! خوش به حال ات
در تن ام سلول هائي است
كه همواره
از سرمائي موهوم در ارتعاشي غريب
چون كودكاني مضطرب بر خويش مي لرزند
و چشم انتظارند تا شايد
از قرابت كالبدي درياوار به تلاطم درآيند
سردم است
چنان سرد كه گوئي
سرماي خالص صدها سيبري را
در تمامي سلول هاي ام
يكان يكان تزريق كرده اند
و حالا اين من ام
و جمعيتي منجمد از سلول هاي سرد سرمازده...
و گويا تنها من ام
كه از سردي اين تقصير آبستن ام
اين من ام كه هيچگاه
خواهش سلول هاي سردم را خريدار نبودم
و از هيچ مطبخي
برايشان شعله اي جستجو نكردم
اما چگونه بگويم كه تا به كجا
براي بوئيدن بوي احساسي كه از پنجره اي
بي هيچ منتي در فضا در سيلان باشد
كوچه به كوچه شهرها را گشتم
و چه سان كودكان معصوم چشم هاي ام را
براي گدائي نگاهي آشنا
كه بي طمع هيچ مزدي به پرواز در آمده باشد
به هر سو سرگردان رها كردم
كه چگونه برادران دستهاي ام
به دريوزگي لمس التهاب دستي گرم
دستان عقيم بيشماري را به ناداني تمام فشردند
ولي شما را هيچگاه
را ازين سفر ارمغاني نبود اي سلول هاي سرد !
حال اما مي خواهم بروم
و چمدان ام را در بي نهايتي عظيم تر بگشاي ام
و چنان بر بساط خويش آواز دهم
تا بازار كساد تنهايي ام را
كه بوسه پاي هيچ خريداري را تجربه نكرده است
از خيل عظيم مشتريان عاشق
رونقي جهاني بخشم
بگذاريد بروم...

بدجوري گير كرده بود
مانده بود توي رودربايستي
اولش فكر نمي كرد يك تشبيه ساده
اينقدر براي اش گران تمام شود
كه روزي بشود ساكن زندان زيباي تخيل شاعران
ولي ديگر كار از كار گذشته بود
و حالا سالهاست
يكي را منتظر بود كه بفهمد
خماري چشمانش
هيچ ربطي به " ليلي" ندارد
كه از همان اول هم نمي خواسته راه رفتن اش را
به خراماني هيچ دلبري استعاره بدهد
يكي را چشم به راه بود
كه بداند
غزال تا بي نهايت امتداد دارد
غزال خودش آئين دلبري مي داند
خيلي حرص مي خورد
كه يكي پيدا نمي شود
كهكشانهاي انحنا را
كه هزاران سال در فضاي اندام اش گم شده بود
رصد كند
روي قوس شاخ هاي اش ُسر بخورد
و گره از زلف اش
باز كند...
اين روزها غزال چقدر خوشحال است...
يادت هست
همان اول لو دادم
كه آدرس ام را
هر روز كجا مي برم
اما تو...
آخرش نگفتي
هر كاري كردم نگفتي
كه خانه تان كجاست
فقط وقتي حواس ات نبود
و داشتي از لابلاي كوچه هايي كه عذاب ات مي دادند مي گفتي
از نمودار حرف هاي ات
توانستم به زور در بياورم
حوالي تان تقريبا كجاست
ولي آنجا نبودی...
بعد اما
تو مرا گذاشتي به حساب همه چيزهاي منجمدي
كه هيچ گاه نجات ات ندادند
و من تو را
گذاشتم كنار ميلياردها آدرسي
كه تا ابد نخواهم دانست...
"پري" بازم بيا و دلبري كن
نگو از من گذشته، زندگي كن
تو جات اينجا ميون قصه ها نيست
حديث تو توي افسانه ها نيست
تو از جنس طلاي آفتابي
حرير نقره فام ماهتابي
اگه بارون شرابه،از تو مسته
اگه خورشيد شراره، از تو جَسته
تو همزاد بهاراني هميشه
بدون رأي تو، پائيز نمي شه
هنوز زوده بري و ناز بياري
خبر از غربت پرواز بياري
هنوزم جا براي زندگي هست
شرابي هم براي تشنگي هست
مي شه يك عمر لايق تر بموني
اگه با عشق صادق تر بموني
هنوز مي شه كنارهم بمونيم
براي هم يه شب تا صبح بخونيم
اگه ترديدو از پروازبگيري
همين حالا مي توني پر بگيري...
بعضي آنقدر پرهيزگارند كه تو را
- كه آرام نداري و دل توي دل ات نيست-
نشانه اي بر وجود باغبان مي دانند
بعضي آنقدر عاقل اند كه مي گويند
از نظر گياه شناسي هنوز به بلوغ نرسيده اي
و بعضي...
اما من خوب مي دانم
كه چقدر آن بالا از سنگيني ات خسته اي
كه چقدر دل ات مي خواهد
يكي بيايد و سبك ات كند
دل ات لك زده يكي بيايد
بچيندت و ببرد
غبار را از سر و روي ات بگيرد
پوست ات را پاره كند
حتي بيرحمانه گازت بزند
و تمام عصاره ات را از تمام سلول هاي ات
براي هميشه امانت بگيرد
بعد هم دانه هايت را كه عمري آبستن شان بودي
بگيرد كف دست اش
و همانجا بنوازد و آب بدهد
تا سبز شوند كودكان ات
و تو آرام بگيري شايد...
اما خودت ديدي
كه زير همان شاخه اي كه زنجير بودي
چقدر با باغبان پير
كلنجار رفتم سر چيدن ات
تا خلاص شوي شايد
اما از من اصرار و از او انكار
كه "امسال عايدي كم بوده
انشالا سال ديگر !"
و افسوس
يكي نيست يادم بياورد
كه تو را خودم كاشته ام
و باغبان را هم خودم براي ات استخدام كردم...