تبليغاتX
شايد انسان
شعر و نثر
 

لالا لالا لالا لالا لالا ئي

دعام اينه يه شب با دل بسازي

تمام قصه هاي خوبو  مي گم

آخه امشب مي خوام راحت بخوابي

 

لالا لالا  لالا لالا  لالائي

عزيزم صبح شده بازم بيداري؟

عزيزم قصه هاي خوب تموم شد

يكي مونده فقط حس اش رو داري؟

 

حديث شوق مجنون، هجر ليلي

حديث گريه ها و بي قراري

لالا لالا  لالا لالا  لالائي

مي خواي بازم بكم؟ حال اش رو داري؟

 

حديث "رهگذر" همراه جاده

پياده،دلشده،درمونده،خسته

شبايي كه براش بي تب نمي شد

ويا روزي كه هرگز شب نمي شد

 

 لالا لالا لالا لالا لالا ئي

بميرم!آخ جه اشكاي زلالي!

عزيزم معذرت ميخوام ببخشين

بذار از نو بگم، زودتر مي كفتي!

 

لالا لالا لالا لالا لالا ئي

بازم امشب عزيزم بي قراري؟

تموم ليلي يا الان توخوابن

آخه خورشيد دراومد كي ميخوابي؟

 

حديث وقصه هاي كهنه بسه

غم واندوه ودرد وغصه بسه

فراموشي دواي بي قرارآس 

عزيز راحت بخواب!دنيا دو روزه!

 

لالا لالا لالا لالا لالا ئي

 هنوز بازه چشات؟ پس كي ميخوابي؟

عزيزم صبح خورشيد با نگاهت

ميخواد بيدار بشه! پس كي ميخوابي!؟

 

لالا لالا لالا لالا لالا ئي

بازم امشب چشاي بي خواب داري

آخه باز زير زلفاي سياهت

چراغي روشن از مهتاب داري!

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط من  | 

آنكه چشم ديدن سرو قامتت را نداشت عزيزم

چه فرق مي كند تاجر چوب بود

يا فقط در نبود سايه ات

مي خواست كمي آفتاب بگيرد

زياد مهم نيست آنهائي كه براي مستند سياه كوتاهشان

از تو بازي حيرت انگيزي گرفتند

از نمايش اش در دهها جشنواره چقدر به جيب زدند

مهم اين است كه تو فراموش كرده بودي

 كه تبرها هميشه با "روئيدن" سر جنگ دارند

ميدانم خودت هم باورت نمي شد آخرين اجراي جاودانه ات

اينطور اشك همه را دربياورد

اما اصلا حواس ات نبود كه ممكن است

هارموني بلند نگاه ات

خواب تمساحان گرسنه مرداب را آشفته كند

عزيزكم دست مريزاد  

اما كاش

كمي آرامتر نواخته بودي

كمي آهسته تر خوانده بودي...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط من  | 

در قلبمو به روت وا مي كنم

همه جاشو سبز و زيبا مي كنم

واسه ي وسعت چشماي تو باز

همه جا رو پر تماشا مي كنم

غصه هاتو تو دلم جمع مي كنم

گريه هامو تك و تنها مي كنم

نغمه ها مو با دلت كوك مي كنم

آسمون ترين صدا رو پيدا مي كنم

خورشيدو ميگم بره فردا بياد

روي ماهتو هويدا مي كنم

ميگم َابرا باز برات صف بكشن

واسه تو سايه تمنا مي كنم

لج ابرا رو ميخوام در بيارم

ازشون گريه تقاضا مي كنم

 واسه تنهائيم ميگم اشك بريزن

با خود ِ خدا، خدايا مي كنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط من  | 

خوش به حالت

چه زلال جاري مي شود نگاه ات

خوش به حال ات

كه فقط صورتي ميبيني و آبي را

انگار همه ديوارها را

رنگين كمان برايت نقاشي كرده

حتي همبازي كه ميخواهي

خورشيد سه سوته مي آيد بازي

خوش به حال ات

كه كافي است كمي قد- بلندي كني تا آدم- بزرگ شوي...

اما نكند بزرگتر بشوي

چون آنوقت ديگر رنگين كمانها سياه و سفيد مي شوند

و خورشيد هم براي بازي

اول هر فصل قرارداد مي بندد

پس هيچوقت زياد بزرگ نشو عزيزم

هيچوقت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط من  | 

وقتي تو هستي سرخوشم

وقتي تو خوبي بهترم

وقتي تو نيستي تو همم

خوبي ات نباشه بد میشم

 

اسمت روي تخته سياس

هيچوقت نذاشتم پاك بشه

رمز بقاي اسمتو

هيشكي نتونسته بگه

 

ديوونه تر از من كيه

يك عمر دنبال نگات

رفتم ولي گاهي نبود

كورسوئي از برق چشات

 

زوده هنوز كوتاه بيام

شايد همين جاها باشي

دنيا مو نذرت ميكنم

مي ارزه كه پيدا بشي

 

اصلا بذار رو راس بگم

دوس داشتن ات عادت شده

از وقتي اسم ات مد شده

عاشق شدن راحت شده

 

تحويل نميگيري نگير!

امضات واسه ما كافيه

وقتي كتابت گير نياد

جزوه ات واسه ما كافيه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط من  | 

 نمي دانم جاقحطي بود گذرت افتاد

به سرزمين سيب هاي سرد سربي

همانجا كه اول

آب پاكي را ريختند روي دست ات

كه تو اصلا به دنيا نمي آئي *

بعد براي اينكه بدت نيايد

به اندازه چند شتر

از اجناس بنجل شان **

بارت كردند تا خودت را بسازي

اصلا يك نگاه به خودت بكن و ببين

چقدر مدالهاي حلبي آويزان ات كرده اند

اما اصلا حواس ات نيست

كمرت را خم كرده اند

تا فقط چند سال زودتر مستمري بگيري

حقوق "برابري" را هم به حسابت ريختند

تا هر روز صبح تا شب سوهانت بزنند

و تو دلت خوش باشد كه جيب ات كمي خالي نيست

نمي گويم سيب سرخ حق ات نبود

اصلن خودم حاضرم هزار تايش را هرسال برايت غرس كنم

اما عزيزم نميخواهم سيبي را گاز بزني

كه كرم هاي سیری ناپذیر سرمايه داري 

قبلا داخلش را صفا داده اند

راستي يادش بخير مادرمان

 كه سرزمين بي پايان"مادري"

براي پادشاهي اش كافي بود...

 

*شعار فمينيزم : "زن به دنيا نمي آيد، زن ساخته مي شود"

** مباني فمينيزم:اومانيزم و ليبراليزم و اگزيستانسياليزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط من  | 

دعام اينه كه ليلي پر بگيره

و مجنون قصه رو از سر بگيره

دوباره التماس و خواهش من

كه شاعر باز هم ساغر بگيره

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط من  | 

دل ات از عشق گرمه خوش به حال ات

حسابي كوك كوكه! خوش به حال ات

اگر غم گاهگاهي اندكي هست

برات شادي تو راهه! خوش به حال ات

دليل دلبري و دلربائي ات

هميشه بحث روزه! خوش به حال ات

همه ميگن ديگه همتا نداري

حقيقت هم همينه! خوش به حال ات

تمام قله ها رو فتح كردي

ديگه كوهي نمونده! خوش به حال ات

يه دل جنس طلاي ناب داري

و وضع ات توپه توپه! خوش به حال ات

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط من  | 

در تن ام سلول هائي است

 كه همواره

 از سرمائي موهوم در ارتعاشي غريب

 چون كودكاني مضطرب بر خويش مي لرزند

 و چشم انتظارند تا شايد

 از قرابت كالبدي درياوار به تلاطم درآيند

 سردم است

چنان سرد كه گوئي

سرماي خالص صدها سيبري را

در تمامي سلول هاي ام

يكان يكان تزريق كرده اند

و حالا اين من ام

و جمعيتي منجمد از سلول هاي سرد سرمازده...

و گويا تنها من ام

كه از سردي اين تقصير آبستن ام

اين من ام كه هيچگاه

خواهش سلول هاي سردم را خريدار نبودم

و از هيچ مطبخي

برايشان شعله اي جستجو نكردم

اما چگونه بگويم كه تا به كجا

براي بوئيدن بوي احساسي كه از پنجره اي

 بي هيچ منتي در فضا در سيلان باشد

 كوچه به كوچه شهرها را گشتم

و چه سان كودكان معصوم چشم هاي ام را

براي گدائي نگاهي آشنا

كه بي طمع هيچ مزدي به پرواز در آمده باشد

به هر سو سرگردان رها كردم

كه چگونه برادران دستهاي ام

به دريوزگي لمس التهاب دستي گرم

دستان عقيم بيشماري را به ناداني تمام فشردند

ولي شما را هيچگاه

را ازين سفر ارمغاني نبود اي سلول هاي سرد !

حال اما مي خواهم بروم

و چمدان ام را در بي نهايتي عظيم تر بگشاي ام

و چنان بر بساط خويش آواز دهم

تا بازار كساد تنهايي ام را

كه بوسه پاي هيچ خريداري را تجربه نكرده است

از خيل عظيم مشتريان عاشق

رونقي جهاني بخشم

بگذاريد بروم... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط من  | 

مث مهمون ناخونده

بدجوري عذاب ات مي ده

اول خيال مي كني يكي محكم بهت تنه زده

اما تو يه چشم بهم زدن مي فهمي

اين بزرگترين اشتباهي يه مرتكب شدي

آخه يه دفعه حس مي كني داري ُگر مي گيري

انگار يكي تو قفسه سينه ات كبابي باز كرده

يا مثلن يكي هوس كرده اونجا كوره آجر پزي راه بندازه

حالا ديگه قشنگ صداي جلز ُو ِوِلز سلولاتو مي شنوي

حس مي كني سلولاتو

دارن دونه دونه ميگيرن رو اجاق كباب مي كنن

بوي گوشت و موي جزغاله شده داره حالتو بهم ميزنه

روت نمي شه داد بزني

آخه ميترسي بگن َمردي گفتن...

تازه ميگي

 چيزي نيس!

يه خراش كوچيكه!

خودش خوب مي شه!

و حالا سي ساله كه هنوز

فقط سي درصد فكر مي كني

خودمونيم

تركش ام تركشاي قديم...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط من  | 

بدجوري گير كرده بود

مانده بود توي رودربايستي

اولش فكر نمي كرد يك تشبيه ساده

اينقدر براي اش گران تمام شود

كه روزي بشود ساكن زندان زيباي تخيل شاعران

ولي ديگر كار از كار گذشته بود

و حالا سالهاست

 يكي را منتظر بود كه بفهمد

خماري چشمانش

هيچ ربطي به " ليلي" ندارد

كه از همان اول هم نمي خواسته راه رفتن اش را

به خراماني هيچ دلبري استعاره بدهد

يكي را چشم به راه بود

كه بداند

غزال تا بي نهايت امتداد دارد

غزال خودش آئين دلبري مي داند

خيلي حرص مي خورد

كه يكي پيدا نمي شود

كهكشانهاي انحنا را

كه هزاران سال در فضاي اندام اش گم شده بود

رصد كند

روي قوس شاخ هاي اش ُسر بخورد

و گره از زلف اش

 باز كند...

اين روزها غزال چقدر خوشحال است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط من  | 

يادت هست

همان اول لو دادم

كه آدرس ام را

هر روز كجا مي برم

اما تو...

آخرش نگفتي

هر كاري كردم نگفتي

كه خانه تان كجاست

فقط وقتي حواس ات نبود

و داشتي از لابلاي كوچه هايي كه عذاب ات مي دادند مي گفتي

از نمودار حرف هاي ات

توانستم به زور در بياورم

حوالي تان تقريبا كجاست

ولي آنجا نبودی...

بعد اما

تو مرا گذاشتي به حساب همه چيزهاي منجمدي

كه هيچ گاه نجات ات ندادند

و من تو را

گذاشتم كنار ميلياردها آدرسي

كه تا ابد نخواهم دانست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط من  | 

"پري" بازم بيا و دلبري كن

نگو از من گذشته، زندگي كن

تو جات اينجا ميون قصه ها نيست

حديث تو توي افسانه ها نيست

تو از جنس طلاي آفتابي

حرير نقره فام ماهتابي

اگه بارون شرابه،از تو مسته

اگه خورشيد شراره، از تو جَسته

تو همزاد بهاراني هميشه

بدون رأي تو، پائيز نمي شه

هنوز زوده بري و ناز بياري

خبر از غربت پرواز بياري

هنوزم جا براي زندگي هست

شرابي هم براي تشنگي هست

مي شه يك عمر لايق تر بموني

اگه با عشق صادق تر بموني

هنوز مي شه كنارهم بمونيم

براي هم يه شب تا صبح بخونيم

اگه ترديدو از پروازبگيري

همين حالا مي توني پر بگيري...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط من  | 

بعضي آنقدر پرهيزگارند كه تو را

- كه آرام نداري و دل توي دل ات نيست-

نشانه اي بر وجود باغبان مي دانند

بعضي آنقدر عاقل اند كه مي گويند

از نظر گياه شناسي هنوز به بلوغ نرسيده اي

و بعضي...

اما من خوب مي دانم

كه چقدر آن بالا از سنگيني ات خسته اي

كه چقدر دل ات مي خواهد

يكي بيايد و سبك ات كند

دل ات لك زده يكي بيايد

بچيندت و ببرد

 غبار را از سر و روي ات بگيرد

پوست ات را پاره كند

حتي بيرحمانه گازت بزند

و تمام عصاره ات را از تمام سلول هاي ات

براي هميشه امانت بگيرد

بعد هم دانه هايت را كه عمري آبستن شان بودي

بگيرد كف دست اش

و همانجا بنوازد و آب بدهد

تا سبز شوند كودكان ات

و تو آرام بگيري شايد...

اما خودت ديدي

كه زير همان شاخه اي كه زنجير بودي

چقدر با باغبان پير

كلنجار رفتم سر چيدن ات

تا خلاص شوي شايد

اما از من اصرار و از او انكار

كه "امسال عايدي كم بوده

انشالا سال ديگر !"

و افسوس

يكي نيست يادم بياورد

كه تو را خودم كاشته ام

و باغبان را هم خودم براي ات استخدام كردم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط من  | 

اين نزديكي ها آتش فشاني را مي شناسم

كه نمي دانم چي كوفت كرده

كه هميشه خدا دارد بالا مي آورد

انگار يكي از ان زيرميرها هي قلقلك اش مي دهد

و اين، اين بالا از خنده ريسه مي رود

 زمين شناس ها به اين نوع اش مي گويند آتشفشان مشغول

اما يكي ديگرشان كه چند تا كوچه آنورتر است

كلا حالي به حولي است

نمي دانم كدام مردم آزاري يكدفعه متلكي مي پراند

و اين هي غيرتي مي شود و گرد وخاك مي كند

به گمان ام اصطلاح زمين شناسي اش مي شود آتشفشان نيم بند

و يكي شان هم هست

كه صداي اش در نمي آيد

آزارش هم به كسي نمي رسد

ولي كارش صبح تا شب آروق زدن است

 و بوي گند گازهاي گوگردي اش بد جوري كلافه ات مي كند

گمان كنم به همين نوع بود كه مي گفتند آتشفشان خفه خون گرفته

 خلاصه كه با اين سه تا حكايتي داريم توي محله مان

اما حالا بعد از گذشت چند هزار سال

 خوشبختانه مردم به همه شان عادت كرده اند

و وقتي نيستند

جاي شان بدجوري خالي است...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط من  | 

ستاره تو نگاه ات باشه دلبر

شقايق فرش راه ات باشه دلبر

اگه خورشيد هميشه مست مسته

شراب از روي ماه ات خورده دلبر

 

نگاه شاعرانه ات عاشق ام كرد

براي شعر گفتن لايق ام كرد

براي عاشقي صد بار مردن

هزاران  زخم كاري حاذق ام كرد

 

مي نابي به جام ات باشه دلبر

همه دنيا به كام ات باشه دلبر

براي تازه و سرسبز ماندن

تمام عشق به نام ات باشه دلبر

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط من  | 

 يك آدم

دو آدم

سه آدم

صد آدم...

آه كه چه خويشاوندي ننگ آوري شد

پيوند خوردن عددها و آدم ها؛

و چه نامعادله اي شد

نسبت يافتن رقم ها با انسان ها؛

وقتي هيتلر مي شود "يك" نفر

و گاندي هم "يك" نفر؛

"هند" با انبوه مردم اش

فقط "يك" كشور است

و آفريقا با همه ي عظمت اش فقط "يك" قاره...

وقتي چنين مسخ مي شوي

و يا فراموش ات شده

كه "يك" داده ي ساده هستي

در "يك" نرم افزار رايانه اي،

خيلي راحت دل ات مي آيد

در چند صدم ثانيه

آمار"چهل هزار كشته ي زلزله بم" را

سريع بفرستي مركز

تا به اخبار ساعت 2 برسد؛

ديگر

ترور شدن پاتريس ها

حبس نلسون ها

تبعيد مصدق ها...

توجه ات را جلب نمي كند؛

اما چيزي كه ممكن است

ذهن ات را كمي تا قسمتي مشغول كند

توالی صفرهاست؛

اين يعني مثلا

 شنيدن "ده ها كشته و مجروح..."

شايد كمي قلقلك ات بدهد؛

يا فقط مور مور ات بشود

وقتي راحت لم داده اي

و مي شنوي "پيدا شدن صدها گور دسته جمعي..."؛

البته خبر "چند ميليون كشته ي جنگ هاي جهاني..."

ارزش اين را براي ات دارد

حين پيتزا خوردن

سر ات را بچرخاني سمت تي وي

نكند اشتباه شنيده باشي؛

و اگر كسي گفت

"بيست ميليون آفريقائي قرباني ِجنگ و قحطي..."،

بعد چند روز

تازه ياد ات مي آيد

 مثل من

در وبلاگ ات

روضه ای بخواني...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط من  | 

 روان در رگبرگ

دوان در آوند

چنين ات زمزمه مي كنم

هر روز در درخت

تا پچ پچ ات كند جنگل

مي دمم ات در ابر

جار مي زنم ات با رعد

تا شراب شود باران 

و مي سرايم ات در گل

تا گلاب شود شبنم

آري

چنين مي خوانم ات جاودانه...
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط من  | 

نمي خواهم

ديگر نمي خواهم

وامدار فلسفه اي باشد زندگي ام

نمي خواهم

جريان زلال لحظه هاي ام

در جوي هاي سيماني پيش ساخته

 اسير باشد

و ديگر نمي گذارم روح وحشي هرجائي ام

در هيچ مدار ثابتي

طعم ناپاك اهلي شدن را مز مزه كند...

مي خواهم خودم را

سر چارراهي حراج كنم

و چارفصل ام را

با ديوانگي تاق بزنم

آنوقت

چه لذتي دارد

دست خالي زندگي كردن...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط من  | 

ميخواهم قربان ات كنم تا قيامت

تمامي لحظه ها را

تا انتقام كشم از تمامي لحظه هاي سنگدلي

كه ذره ذره ات را

ذره ذره قربان كردند

 تو را از جام هاي مذاب تشنگي

 سيراب كردند

و سرابي سهمگين را در سلول هاي معصوم ات

ساري ساختند

ميخواهم لحظه هاي ات را

كه چنين بي تفاوت در كنارت جاري اند

به چنان عشقي عاشق كنم

تا آتش بگيرند

تا التماس ات كنند

تا نيم سوخته به پايت افتند

تا تو آرام بگيري شايد

تا خلاص شوي شايد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط من  |